من عاشقانه مي مانم..... عاشقانه مي خوانم..... بي پروا مي گويم: دوستت دارم و اين تنها آغاز دوست داشتن من است و من به پايان نمي انديشم که همين بودنهاي تو با من در رويا زيباست.....!
چگونه خواهم توانست ديگر به رفتنت نينديشم.... من از غبار لحظه ها مي ترسم و به تنهائيم فکر مي کنم که چه بي صدا در کنج خانه خلوت کرده ام و به فردايي مي انديشم که تو در آن نقش بسته اي و چه بي صدا مي گويم:
آيا او را خواهم ديد و تو ندانسته به جنگ من مي آيي و مرا به دوست داشتن محکوم مي کني قلب من حضورت را لمس مي کند
و نفس هايت را فرياد ميزند و قدم هايت را برايم مي شمارد و من در هجوم لحظه ها مانده ام !؟؟
امشب در خلوت تنهايي ام آهسته آهسته بي تو گريستم
کاش صداي هق هق گريه ام را باد به تو مي رساند
تا بداني که بي تو چه مي کشم . . .
کاش قاصدک به تو مي گفت که در غياب تو
رودي از اشک به راه انداخته ام . . .
و کاش پرنده ي سوخته بالٍ عاشق از جانب من
به تو اين پيغام را مي رساند که:
اميد و آرزوهايم بي تو آهسته آهسته
در حال فروريختن است . . .
در اين دياروحشت غمي جز فراغ ندارم ...همه غصه ها رو دوشم قدرت فرار ندارم
در حسرت کلامش اواره نگاهش...بي عشق او چه هستم تاب زندگي ندارم
دست گرمش غريبه بي گرمي و حرارت...سراپا اشک و حسرت جز او ياري ندارم
به دنبال صدايش هر جا که بود دويدم...نبود اما صدايي راهي جز سراب ندارم
اهي کشيد من , سوختم خاکسترم به جا ماند...اما به عشق يارم حسرت مرگ ندارم
اگر اهي کشم من دنيا تمام بسوزد...از ترس سوختن او راهي جز صبر ندارم
روزهاي با تو بودن بازيچه بود سرنوشت....تلافي کرد وقتي ديد ديگر تو را ندارم
در اين زمانه سرد ياس برايم ياور...غصه مرهم ندارد من غمخواري ندارم
حالا منم همان من با پوست و استخوانم....روز و شب گريه کارم ديگر رمق ندارم