میدونم نباید بنویسم . یعنی نمی خواستم بنویسم . ولی الان بد جوری بهم فشار اومده ، دارم منفجر میشم ، خیلی جلو خودم رو می گیرم که این بغض لعنتی نترکه ، آخرش هم نشد ، همین طوری داره این اشک ها سرازیر می شه . می دونم هیچی نباید بنویسم ، حتی برای خودم ، حتی برای خودم ، حتی برای خودم .......... چرا تموم نمیشم ؟ چرا دنیام به آخر نمی رسه ؟ تا کی باید مثل یه مرده ی متحرک بمونم ؟ حتی نمی دونم الان برای چی داره این اشک ها سرازیر میشه ولی ثانیه ها می گذره و
.........الان دستام می لرزه ، حتی نمی تونم تایپ کنم . بعضی وقت ها ، تو یه موقعیتی قرار می گیرم که اگه واقعا ً تو همون لحظه امکان دسترسی به چیزی رو داشتم ، همه چی تموم می شد ،لا اقل توو این دنیا ! من که جهنمی هستم ، خب یه بارکی تیر خلاص رو هم بزنم و برم دیگه
...خستم ......
خسته از همه چی و همه کس ، حتی از خودم
وقتی فهمید می خو امش خندید و رفت
التماس را توی چشمایم دید و رفت
با همه خوبیهام بی وفا رنگ غم به زندیگم پاشید و رفت
دیگه دل از همه دنیا سرده کی میگه گریه دوای درده
بعد از اون چشم من دیگه خواب نداره
پس که گریه کردم چشمام اب نداره
هر چه من بگم باز تمومی نداره
از غم و غصه هام که حساب نداره
چه کنم ای خدا با دل شکستم چه کنم
خيلي سخته که عزيزترين کس ات بره جایی که دیگه نتونی ببینش ...
خيلی سخته بخوای در آغوشش آرام گيری اما مجبور باشی فقط به خاکی نگاه کنی که اونو تو آغوش گرفته...
خيلي سخته که راهی را که قدم به قدم با او پيمودی با چشمان بسته و تر به تنهايي گذر کنی ...
خيلی سخته وجودت پر ازنيازش باشه ولی مجبور بشی بهش بگی
خداحافظ
می خواهمت
با تمام وجودم می خواهمت
با التماس چشمهایم
با سردی دستهایم
با بغض خشکیده درونم
با لبهای نیم باز ترک خورده ام
با حرفهای نیمه تمامم
با ......
چگونه بگویم که چقدر دوستت دارم
تو چگونه راضی می شوی
دنبال کدام واژه بگردم که مانند حرفهای تو زیبا باشد
همیشه پیش نگاه هایت شرمنده ام
همیشه پیش گرمی دستهایت شرمنده ام
پس تو به من بگو که چگونه بخواهمت
حتی اگر همه نگاه ها و حرفهایت دروغ باشند
باز هم با تمام وجودم می خواهمت
خدايا دلم شيداست امروز كه يارم دورو نا پيداست امروز
كنار چشم من حاصل بكاريد كه آب چشم من درياست امروز