تبليغاتX
سکوت مرداب
پاییز غریب و بیرنگ اون همه برگ مگه کم بود گل من رو چرا چیدی آخه گل من بهار من بود
 


من عاشقانه مي مانم..... عاشقانه مي خوانم..... بي پروا مي گويم: دوستت دارم و اين تنها آغاز دوست داشتن من است و من به پايان نمي انديشم که همين بودنهاي تو با من در رويا زيباست.....!

چگونه خواهم توانست ديگر به رفتنت نينديشم.... من از غبار لحظه ها مي ترسم و به تنهائيم فکر مي کنم که چه بي صدا در کنج خانه خلوت کرده ام و به فردايي مي انديشم که تو در آن نقش بسته اي و چه بي صدا مي گويم:

آيا او را خواهم ديد و تو ندانسته به جنگ من مي آيي و مرا به دوست داشتن محکوم مي کني قلب من حضورت را لمس مي کند

و نفس هايت را فرياد ميزند و قدم هايت را برايم مي شمارد و من در هجوم لحظه ها مانده ام !؟؟

 

 

امشب در خلوت تنهايي ام آهسته آهسته بي تو گريستم

کاش صداي هق هق گريه ام را باد به تو مي رساند

تا بداني که بي تو چه مي کشم . . .

کاش قاصدک به تو مي گفت که در غياب تو

رودي از اشک به راه انداخته ام . . .

و کاش پرنده ي سوخته بالٍ عاشق از جانب من

به تو اين پيغام را مي رساند که:

اميد و آرزوهايم بي تو آهسته آهسته

در حال فروريختن است . . .

 

 

 


در اين دياروحشت غمي جز فراغ ندارم ...همه غصه ها رو دوشم قدرت فرار ندارم

در حسرت کلامش اواره نگاهش...بي عشق او چه هستم تاب زندگي ندارم

دست گرمش غريبه بي گرمي و حرارت...سراپا اشک و حسرت جز او ياري ندارم

به دنبال صدايش هر جا که بود دويدم...نبود اما صدايي راهي جز سراب ندارم

اهي کشيد من , سوختم خاکسترم به جا ماند...اما به عشق يارم حسرت مرگ ندارم

اگر اهي کشم من دنيا تمام بسوزد...از ترس سوختن او راهي جز صبر ندارم

روزهاي با تو بودن بازيچه بود سرنوشت....تلافي کرد وقتي ديد ديگر تو را ندارم

در اين زمانه سرد ياس برايم ياور...غصه مرهم ندارد من غمخواري ندارم

حالا منم همان من با پوست و استخوانم....روز و شب گريه کارم ديگر رمق ندارم

 

 

 



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 23:33 توسط ..::مریم::..

 

به نام آنکه نگارد بر سطوح دل خطوط محبت را . . .


تقديم به تويي که هنوز تکه اي از آسمان در چشمانت ، جرعه اي از دريا در دستت وتجسمي

زيبا از خاطره گل هاي سرخ در معبد ارغواني دل زلالت به يادگار مانده است. نخستين

چکه ي ناودان بلند يک احساس را در قالب کلامي از جنس تنفس باغچه هاي معصوم گل ياس

به نام سلام برروي حجم سياه اين وبلاگ مي ريزم وآنرا بالهجه ي پروانه صفت هاي اين گيتي

بي انتها به آستان نيلوفري دل پاک و عاشقانه ات تقديم مي کنم

آري، به خاطر تو که در جنگ تاريکي مهتابم شدي زيباترين شعرها  را خواهم نوشت  و

قشنگترين گل هاي عشق را از بوته ي وحشي قلبم خواهم چيد و زير پاهايت اي مهربان خواهم

ريخت ، فقط به خاطر تو اي عشق که طنين صدايم را اميدم ساختي و با رنگين کمان جمالت

زندگي ام را رنگ کردي، مي نويسم                                                              

عزيزم ، ردپاي مقدست را درشعر سپرکي از تبار سبزه وباران ببين و ببين که چه معصومانه و

کودکانه تو را مي جويد و ستاره پيشکش آمدنت مي کند. نمي دانم چگونه با تو سخن بگويم ، تو


که مرا عاشق کردي. آ ري عاشق خودت !!! تويي که به من درس عشق و محبت آموختي و

بدان که تا آخر عمر مديون صفا و صميميت و مهرباني تو هستم .اي پادشاه کشور قلبم !

نخستين بار که ديدگان پر فروغت بر جسم خسته ام دوخته شد ،نور اميدي به قلب من تابيد که

از درخشش آن نور وجود خسته ام بر حرکت و تکاپو افتادو جسم افسرده ام را اميد به زندگي

بخشيد

آري! نگاهي بس عميق که جسم مرا سوزاند و زنجير غرور را در من گسست .

عزيزم! اينها حرف نيست که برايت مي نويسم بلکه اينها احساس عميق يک قلب است

آري قلب من که عاشق توست و دوستت دارد و با چشمان تو ديده که مرا از تو گريزي نيست

و پاسخ من به آغاز و پايان زندگي اين است :

دوستت دارم تا آخرين نفس هاي زندگي

وانقدر انتظار میکشم و خدا رو قسم میدم تا منو به تو برسونه

 


امروز هم احساس تنهايي ميکنم. تنهاي تنها درسرزميني ناآشنا ? ميان حقايقي که از آن گريزانم. دراين هنگام به دنبال کسي مي گردم تا حرف دلم رابرايش بازگو کنم ? اما وقتي که از همه کس و همه چيز نااميد مي شوم ? به خلوت ترين مکان پناه مي برم و به دوراز چشم ديگران اشک مي ريزم. اشکهايي که بيان کننده دردهاي دروني ام هستند و درميان اشکهايم تورا صدا ميزنم و ميخواهمت ولي تونيستي عزيزم و فقط ياد توست که به من آرامش ميده بيا پيشم

امروز بيش از اندازه به تو محتاجم باور کن

 


مي دوني رفتن تو توي تقدير منه

گريه هاي بي صدا سهم فرداي منه

مي دوني مال منه همه ي جدايي ها

 همه ي غم هاي دنيا همه ي تنهايي ها

مي دوني اشکاي من مثل بارون مي بارن

 آخه تو که نباشي ديگه مانع ندارن

 

يادته يه روزي بهم گفتي:هر وقت خواستي گريه کني برو زيرِ بارون که نکنه نامردي اشک هاتو ببينه و بهت بخنده گفتم: اگه بارون نيومد چي؟؟؟ گفتي: اگه چشم هاي قشنگ تو بباره آسمون گريه ش ميگيره گفتم: يه خواهش دارم ؛ وقتي آسمونِ چشام خواست بباره تنهام نزار گفتي: باشه... حالا امروز من دارم گريه ميکنم اما آسمون نمي باره و تو هم اون دور دورا ايستادي و فقط  داري نگاهم می کنی

 

 دلم گرفته آسمون


                               نمي تونم گريه کنم

                            شکنجه مي شم از خودم

                               نمي تونم شکوه کنم

                    انگاري کوه غصه ها تو سينه من اومده

                                آخ داره باورم ميشه

                                 خنده به ما نيومده

                                دلم گرفته آسمون

                               از خودتم خسته ترم

                   تو روز گار بي کسي يه عمر که در به درم

                    حتي صداي نفسم ميگه که توي قفسم

                  من واسه آتيش زدن يه کوله بار شب بسم

                               دلم گرفته آسمون

                             يکم من و حوصله کن

                 نگو که از اين روزگار يه خرده کمتر گله کن

                من و به بازي مي گيرن عقربه هاي ساعتم

                 برگه ي تقويم ميکند لحظه به لحظه لعنتم

                       آهاي زمين يه لحظه تو نفس نزن

                     نچرخ تا آروم بگيره يه آدم شکسته تر
 



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 23:58 توسط ..::مریم::..