تبليغاتX
سکوت مرداب
پاییز غریب و بیرنگ اون همه برگ مگه کم بود گل من رو چرا چیدی آخه گل من بهار من بود

دیدم حال و هوای ابری دلم بهونه ی نوشتن داره،اومدم که اعلام حضور کرده باشم......شاید بین بچه های که به وب من سر میزنن  چندتایی شون حال منو خوب درک کنند....

 

سلام

نمی دونم تو الان کجایی و داری به چی فکر می کنی

امااینو میدونم که اصلا از یادم نمی ری

دلم خیلی برات تنگ شده

نمی دونم چرا وقتی یادت می افتم یا اسمت میاد اشکهای منم همین طوری میاد

میدونی چیه .......

دارم با تو حرف میزنم تویی که تمام زندگی منی

تویی که اگه نباشی منم نیستم

تویی که تمام نفسهای من به نفسهات پیوند خورده

سرت رو بگیر بالا و خوب به من نگاه کن

مخاطب من تویی خود خودت

تویی که وجودت بهم آرامش میده

تویی که از وقتی اومدی شدی تموم زندگیم

بی تو من میمیرم

خدایا خدایا چرا از من او را گرفتی که ماتم بگیرم

 من این سوی دنیا تو آن سوی دنیا چرا درد خود کم بگیرم

 ز روزی که رفته ز پیشم او نامه ننوشته

 ز خاطر مگر برده او از دل یاد بگذشته

 دریغا گذشته گذشته

 خدایا همه هستی ام را گرفتی

 همه هستی ام را تو یکجا گرفتی

 اگر روزی از این قفس پربگیرم

 روم سر به پایش نهم تا بمیرم

 ویا زندگی را من از سر بگیرم

 



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 0:13 توسط ..::مریم::..