تبليغاتX
سکوت مرداب
پاییز غریب و بیرنگ اون همه برگ مگه کم بود گل من رو چرا چیدی آخه گل من بهار من بود

  کاش هيچ سفري اغاز نمي شد

 کاش هيچ عزيزي دور نمي شد

کاش هیچ پنجره ای بسته نمی شد

کاش هیچ چشمی به در خیره نمی ماند

و کاش هر انتظاری پایان زیبایی داشت
 
انتظار سخت است و سخت از ان انتظاری است که پایان ندارد

 


دريچه ها

ما چون دو دريچه روبه روي هم

اگاه ز هر بگو مگوي هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز اينده

عمر اينه بهشت اما ...اه

بيش از شب و روز تير و دي کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته ست

زيرا يکي از دريچه ها بسته ست

نه مهر فسون :نه ماه جادو کرد

نفرين به سفر که هر چه کرد او کرد

 

 


سلام ...

امروز دلم خيلي گرفته ، دلم براش تنگ شده ، بغض داره خفم ميکنه ،

 اما نمي تونم گريه کنم !مي دونم اونم دوست نداره من گريه کنم ...

نمي دونم چطوري بغضمو خالي کنم؟ با دل تنگم چي کار کنم؟؟؟

دلم مي خواد هر چي دارم بدم تا دوباره ببينمش ، باهاش حرف بزنم

 و چيزي رو که هيچ وقت بهش نگفتم ، تو گوشش فرياد بزنم ...

کاش ميشد مي ديدمش ، فقط به اندازه يه لحظه ، که بهش بگم :

                                                                            " دوستت دارم با همه وجودم "

 

 


 بیصدا آمد و چه بي صدا رف............ت


تو هميشه بهترين بودي واسه دل شکستم

يه نگاه عاشقونه واسه ي چشاي خستم

ميون دفتر دستات دل من ترانه مي شد

رنگ دوري نگاهت شب عاشقانه مي شد

شعرام از اسم تو پر شد قافيه فقط تو بودي

شاعري يه واژه ي گنگ شعر من تو مي سرودي

به خيالم تو يه اسمي که خدا واسم نوشته

توي سر نوشت شومم اومدي مثل فرشته

تو خود بهانه بودي واسه ي ترانه خوندن

کار پنجه هام همين شد دل گيتارو سوزوندن

خاطرت باشه عزيزم داغ ديدنت به دل موند

نميشه حتي  يه لحظه يادتو از خاطرم روند

من تورو هميشه داشتم توي رويا تو خيالم

شعر امشبم نوشتم که تو خواب برات بيارم

 

 



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 22:25 توسط ..::مریم::..

 


من عاشقانه مي مانم..... عاشقانه مي خوانم..... بي پروا مي گويم: دوستت دارم و اين تنها آغاز دوست داشتن من است و من به پايان نمي انديشم که همين بودنهاي تو با من در رويا زيباست.....!

چگونه خواهم توانست ديگر به رفتنت نينديشم.... من از غبار لحظه ها مي ترسم و به تنهائيم فکر مي کنم که چه بي صدا در کنج خانه خلوت کرده ام و به فردايي مي انديشم که تو در آن نقش بسته اي و چه بي صدا مي گويم:

آيا او را خواهم ديد و تو ندانسته به جنگ من مي آيي و مرا به دوست داشتن محکوم مي کني قلب من حضورت را لمس مي کند

و نفس هايت را فرياد ميزند و قدم هايت را برايم مي شمارد و من در هجوم لحظه ها مانده ام !؟؟

 

 

امشب در خلوت تنهايي ام آهسته آهسته بي تو گريستم

کاش صداي هق هق گريه ام را باد به تو مي رساند

تا بداني که بي تو چه مي کشم . . .

کاش قاصدک به تو مي گفت که در غياب تو

رودي از اشک به راه انداخته ام . . .

و کاش پرنده ي سوخته بالٍ عاشق از جانب من

به تو اين پيغام را مي رساند که:

اميد و آرزوهايم بي تو آهسته آهسته

در حال فروريختن است . . .

 

 

 


در اين دياروحشت غمي جز فراغ ندارم ...همه غصه ها رو دوشم قدرت فرار ندارم

در حسرت کلامش اواره نگاهش...بي عشق او چه هستم تاب زندگي ندارم

دست گرمش غريبه بي گرمي و حرارت...سراپا اشک و حسرت جز او ياري ندارم

به دنبال صدايش هر جا که بود دويدم...نبود اما صدايي راهي جز سراب ندارم

اهي کشيد من , سوختم خاکسترم به جا ماند...اما به عشق يارم حسرت مرگ ندارم

اگر اهي کشم من دنيا تمام بسوزد...از ترس سوختن او راهي جز صبر ندارم

روزهاي با تو بودن بازيچه بود سرنوشت....تلافي کرد وقتي ديد ديگر تو را ندارم

در اين زمانه سرد ياس برايم ياور...غصه مرهم ندارد من غمخواري ندارم

حالا منم همان من با پوست و استخوانم....روز و شب گريه کارم ديگر رمق ندارم

 

 

 



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 23:33 توسط ..::مریم::..

 

به نام آنکه نگارد بر سطوح دل خطوط محبت را . . .


تقديم به تويي که هنوز تکه اي از آسمان در چشمانت ، جرعه اي از دريا در دستت وتجسمي

زيبا از خاطره گل هاي سرخ در معبد ارغواني دل زلالت به يادگار مانده است. نخستين

چکه ي ناودان بلند يک احساس را در قالب کلامي از جنس تنفس باغچه هاي معصوم گل ياس

به نام سلام برروي حجم سياه اين وبلاگ مي ريزم وآنرا بالهجه ي پروانه صفت هاي اين گيتي

بي انتها به آستان نيلوفري دل پاک و عاشقانه ات تقديم مي کنم

آري، به خاطر تو که در جنگ تاريکي مهتابم شدي زيباترين شعرها  را خواهم نوشت  و

قشنگترين گل هاي عشق را از بوته ي وحشي قلبم خواهم چيد و زير پاهايت اي مهربان خواهم

ريخت ، فقط به خاطر تو اي عشق که طنين صدايم را اميدم ساختي و با رنگين کمان جمالت

زندگي ام را رنگ کردي، مي نويسم                                                              

عزيزم ، ردپاي مقدست را درشعر سپرکي از تبار سبزه وباران ببين و ببين که چه معصومانه و

کودکانه تو را مي جويد و ستاره پيشکش آمدنت مي کند. نمي دانم چگونه با تو سخن بگويم ، تو


که مرا عاشق کردي. آ ري عاشق خودت !!! تويي که به من درس عشق و محبت آموختي و

بدان که تا آخر عمر مديون صفا و صميميت و مهرباني تو هستم .اي پادشاه کشور قلبم !

نخستين بار که ديدگان پر فروغت بر جسم خسته ام دوخته شد ،نور اميدي به قلب من تابيد که

از درخشش آن نور وجود خسته ام بر حرکت و تکاپو افتادو جسم افسرده ام را اميد به زندگي

بخشيد

آري! نگاهي بس عميق که جسم مرا سوزاند و زنجير غرور را در من گسست .

عزيزم! اينها حرف نيست که برايت مي نويسم بلکه اينها احساس عميق يک قلب است

آري قلب من که عاشق توست و دوستت دارد و با چشمان تو ديده که مرا از تو گريزي نيست

و پاسخ من به آغاز و پايان زندگي اين است :

دوستت دارم تا آخرين نفس هاي زندگي

وانقدر انتظار میکشم و خدا رو قسم میدم تا منو به تو برسونه

 


امروز هم احساس تنهايي ميکنم. تنهاي تنها درسرزميني ناآشنا ? ميان حقايقي که از آن گريزانم. دراين هنگام به دنبال کسي مي گردم تا حرف دلم رابرايش بازگو کنم ? اما وقتي که از همه کس و همه چيز نااميد مي شوم ? به خلوت ترين مکان پناه مي برم و به دوراز چشم ديگران اشک مي ريزم. اشکهايي که بيان کننده دردهاي دروني ام هستند و درميان اشکهايم تورا صدا ميزنم و ميخواهمت ولي تونيستي عزيزم و فقط ياد توست که به من آرامش ميده بيا پيشم

امروز بيش از اندازه به تو محتاجم باور کن

 


مي دوني رفتن تو توي تقدير منه

گريه هاي بي صدا سهم فرداي منه

مي دوني مال منه همه ي جدايي ها

 همه ي غم هاي دنيا همه ي تنهايي ها

مي دوني اشکاي من مثل بارون مي بارن

 آخه تو که نباشي ديگه مانع ندارن

 

يادته يه روزي بهم گفتي:هر وقت خواستي گريه کني برو زيرِ بارون که نکنه نامردي اشک هاتو ببينه و بهت بخنده گفتم: اگه بارون نيومد چي؟؟؟ گفتي: اگه چشم هاي قشنگ تو بباره آسمون گريه ش ميگيره گفتم: يه خواهش دارم ؛ وقتي آسمونِ چشام خواست بباره تنهام نزار گفتي: باشه... حالا امروز من دارم گريه ميکنم اما آسمون نمي باره و تو هم اون دور دورا ايستادي و فقط  داري نگاهم می کنی

 

 دلم گرفته آسمون


                               نمي تونم گريه کنم

                            شکنجه مي شم از خودم

                               نمي تونم شکوه کنم

                    انگاري کوه غصه ها تو سينه من اومده

                                آخ داره باورم ميشه

                                 خنده به ما نيومده

                                دلم گرفته آسمون

                               از خودتم خسته ترم

                   تو روز گار بي کسي يه عمر که در به درم

                    حتي صداي نفسم ميگه که توي قفسم

                  من واسه آتيش زدن يه کوله بار شب بسم

                               دلم گرفته آسمون

                             يکم من و حوصله کن

                 نگو که از اين روزگار يه خرده کمتر گله کن

                من و به بازي مي گيرن عقربه هاي ساعتم

                 برگه ي تقويم ميکند لحظه به لحظه لعنتم

                       آهاي زمين يه لحظه تو نفس نزن

                     نچرخ تا آروم بگيره يه آدم شکسته تر
 



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 23:58 توسط ..::مریم::..

میدونم نباید بنویسم . یعنی نمی خواستم بنویسم . ولی الان بد جوری بهم فشار اومده ، دارم منفجر میشم ، خیلی جلو خودم رو می گیرم که این بغض لعنتی نترکه ، آخرش هم نشد ، همین طوری داره این اشک ها سرازیر می شه . می دونم هیچی نباید بنویسم ، حتی برای خودم ، حتی برای خودم ، حتی برای خودم .......... چرا تموم نمیشم ؟ چرا دنیام به آخر نمی رسه ؟ تا کی باید مثل یه مرده ی متحرک بمونم ؟ حتی نمی دونم الان برای چی داره این اشک ها سرازیر میشه ولی ثانیه ها می گذره و .........

الان دستام می لرزه ، حتی نمی تونم تایپ کنم . بعضی وقت ها ، تو یه موقعیتی قرار می گیرم که اگه واقعا ً تو همون لحظه امکان دسترسی به چیزی رو داشتم ، همه چی تموم می شد ،لا اقل توو این دنیا ! من که جهنمی هستم ، خب یه بارکی تیر خلاص رو هم بزنم و برم دیگه ...

                                             خستم ......

                                              خسته از همه چی و همه کس ، حتی از خودم

 

 

وقتی فهمید می خو امش خندید و رفت

التماس را توی چشمایم دید و رفت

با همه خوبیهام بی وفا رنگ غم به زندیگم پاشید و رفت

دیگه دل از همه دنیا سرده کی میگه گریه دوای درده

بعد از اون چشم من دیگه خواب نداره

پس که گریه کردم چشمام اب نداره

هر چه من بگم باز تمومی نداره

از غم و غصه هام که حساب نداره

چه کنم ای خدا با دل شکستم چه کنم 

 

خیلی سخته...

 

خيلي سخته که عزيزترين کس ات بره جایی که دیگه نتونی ببینش ...

خيلی سخته بخوای در آغوشش آرام گيری اما مجبور باشی فقط به خاکی نگاه کنی که اونو تو آغوش گرفته...

خيلي سخته که راهی را که قدم به قدم با او پيمودی با چشمان بسته و تر به تنهايي گذر کنی ...

خيلی سخته وجودت پر ازنيازش باشه ولی مجبور بشی بهش بگی

خداحافظ

 

می خواهمت

با تمام وجودم می خواهمت

با التماس چشمهایم

با سردی دستهایم

با بغض خشکیده درونم

با لبهای نیم باز ترک خورده ام

با حرفهای نیمه تمامم

با ......

چگونه بگویم که چقدر دوستت دارم

تو چگونه راضی می شوی

دنبال کدام واژه بگردم که مانند حرفهای تو زیبا باشد

همیشه پیش نگاه هایت شرمنده ام

همیشه پیش گرمی دستهایت شرمنده ام

پس تو به من بگو که چگونه بخواهمت

حتی اگر همه نگاه ها و حرفهایت دروغ باشند

باز هم با تمام وجودم می خواهمت

 

 

خدايا دلم شيداست امروز كه يارم دورو نا پيداست امروز

كنار چشم من حاصل بكاريد كه آب چشم من درياست امروز

 



لينك ثابت نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 20:8 توسط ..::مریم::..

دیدم حال و هوای ابری دلم بهونه ی نوشتن داره،اومدم که اعلام حضور کرده باشم......شاید بین بچه های که به وب من سر میزنن  چندتایی شون حال منو خوب درک کنند....

 

سلام

نمی دونم تو الان کجایی و داری به چی فکر می کنی

امااینو میدونم که اصلا از یادم نمی ری

دلم خیلی برات تنگ شده

نمی دونم چرا وقتی یادت می افتم یا اسمت میاد اشکهای منم همین طوری میاد

میدونی چیه .......

دارم با تو حرف میزنم تویی که تمام زندگی منی

تویی که اگه نباشی منم نیستم

تویی که تمام نفسهای من به نفسهات پیوند خورده

سرت رو بگیر بالا و خوب به من نگاه کن

مخاطب من تویی خود خودت

تویی که وجودت بهم آرامش میده

تویی که از وقتی اومدی شدی تموم زندگیم

بی تو من میمیرم

خدایا خدایا چرا از من او را گرفتی که ماتم بگیرم

 من این سوی دنیا تو آن سوی دنیا چرا درد خود کم بگیرم

 ز روزی که رفته ز پیشم او نامه ننوشته

 ز خاطر مگر برده او از دل یاد بگذشته

 دریغا گذشته گذشته

 خدایا همه هستی ام را گرفتی

 همه هستی ام را تو یکجا گرفتی

 اگر روزی از این قفس پربگیرم

 روم سر به پایش نهم تا بمیرم

 ویا زندگی را من از سر بگیرم

 



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 0:13 توسط ..::مریم::..

مي دوني ...
وقتي دلم برات تنگ ميشه ... گريم مي گيره ....
بغض گلومو مي گيره .... نمي تونم با کسي حرف بزنم ....
وقتي گريم مي گيره به آينه نيگاه مي کنم ...
تو رو تو چشماي خيسم مي بينم که داري بهم لبخند مي زني ....
همين نيگاهت نمي ذاره که فراموشت کنم ....

دلم برات تنگ شده مثل هميشه ....

لحظه هام باز هم بهونتو مي گيرن ...
اونقدر صبر مي کنم تا دوباره چهره ي مهربونت رو ببينم ...
خودت که خوب ميدوني چقدر دوسِت دارم ....

اشکايي که براي توست ، دوست دارم ...
نگاهي رو که عاشق توست ، دوست دارم ...
تمام لحظه هايي رو که منتظر توام دوست دارم ..

زودي مي خوام ببينمت ....
آخه اينجا يه قلبي به شوق ديدن تو زندگي مي کنه .....

دوست دارم يه شب تا صبح فقط نگاه چشماي قشنگت کنم ....

دوست دارم يه شب بياي پيشم و همه ي حرفام رو بهت بگم .... تا يه خورده آروم بگيرم ....

دوست دارم يه روزي بشه که تو فقط مال من باشي من هم مال تو ...

دوست ندارم کسي ديگه رو دوست داشته باشم ....
دوست ندارم تو يکي ديگه رو دوست داشته باشي ...

فقط مي خوام مال خودم باشي ...

يعني اون روز ميشه ؟ ....



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 20:46 توسط ..::مریم::..

ديگه باورم شده تنها شدم 

هيچكي نيست دست توي دستام بذاره 

ديگه آرزوم اينه ببينمت سر رو شونه هات بذارم دوباره هر شب خوابتو مي بينم اما تو رفتي و برنمي گردي مي دونم 

خواستي كه فراموشت كنم ولي اينو از دلم نخواه نمي تونم 

مي دوني تنها شدن حقم نبود مني كه هميشه عاشقت بودم 

تو برو سفر فراموشم بكن اما من هميشه عاشق مي مونم 

با تو بودن فقط تو خواب و خيال 

رفتي از پيشم هنوزم رفتنت واسم سواله 

رفتي سفر با رفتنت سوختم و خاكستر شدم 

خواستم كه از يادم بري رفتي و عاشق تر شدم 

درد رفتن هنوزم يه عذابه سينه سوزه 

يكي هست به انتظارت چشماشو به در بدوزه اگر تنهام بذاري ميميرم و يه روزي سر به بيابوون مي ذارم 

بذار تا همه بدونن عاشقم بدونن جز تو كسي و ندارم 

مي دوني تنها شدن حقم نبود

نگاه...



لينك ثابت نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 23:21 توسط ..::مریم::..